تبليغاتX
تو کجایی

تو کجایی

هرکس گلدی سن هاردایدین

انقلاب سفید می‌خواهیم!

انقلابی که سبز باشد نه، انقلاب سفید میخواهیم!

سبز مال شما سفید از ما خوب اگر میخرید میخواهیم!

انقلاب سفید یعنی ما با تمام وجود تسلیمیم!

دینمان را فروختیم ولی از شما هم رسید میخواهیم!

سروها را بهخاک بسپارید، بارشان غیر سربلندی چیست؟

ما گر سبز میشود جایش سایه سرد بید میخواهیم!

ول کن، این مردم ندید بدید با خیال ندیده خوش باشند!

مردم خواب دیدهایم که ما هر چه را دیده دید میخواهیم!

دستافشان کنید و هو بکشید جشن سرگرمی است و بیهدگی!

بس کنید این همه عزا و عذاب؛ آه ما مردم عید میخواهیم!

بگذارید تا نفس بکشیم این هواها به ما نمیسازد!

اسپری میکنیم ایمان را عطر ناب امید cخواهیم!

 

سهم ما بیش از این هیاهوهاست زنده یا مرده ما نمیفهمیم!

سهم ما را نمیدهید چرا؟ مردهریگ از شهید میخواهیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:27  توسط مجید اکبرزاده  | 

تا برزگر تخم نفاق افشاند رفت از سر ما برگ و بار ما

تا برزگر تخم نفاق افشاند رفت از سر ما برگ و بار ما

طوفان رسید و ریخت در غربت، آرامش سبز بهار ما

ما غنچه می­دادیم و گل بودیم در هفت کشور باغ ما تک بود

اما نمی­دانم چه آفت زد بر این شکوه شاخسار ما

ما تیغ رویاندیم و روییدیم بر شیوه خار و خس و خاشاک

جز خون نخواهد بود پنداری زین پس نصیب از خارزار ما



گفتند می­آیید از غربت، دیرآشنایانِ صبورِ خوب

خوش می­رسید، اما نباید داشت تا هیچ گه کاری به کار ما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:50  توسط مجید اکبرزاده  | 

باز در فصل خزان، موسم چیدن آمد

چه خوب گفت علی محمد مؤدب عزیز درباره این فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت:


باز در فصل خزان، موسم چیدن آمد

خبر آمد، خبر سرخ رسیدن آمد

سیب‌ها باخبر از واقعه بر خاک افتاد

و بسی ولوله در خاطر افلاک افتاد

خبر از یار عزیزی است که برگشت، رسید

فتنه در شهر به‌پا شد، خبر از دشت رسید

خبر از دشت، خبر دشت دل مردان شد

باز هم بی‌خبری، قسمت بی‌دردان شد

تا که نامرد به نامرد شکایت می‌برد

دل مردان خدا بوی شهادت می‌برد

قفل زد فتنه بسی تا که کلیدی آمد

باز از قریه سوی شهر شهیدی آمد

شهر در فتنه، گروهی  پی زر می‌رفتند

برخی البته در این فتنه هدر می‌رفتند

فتنه در شهر، چو دیوی همه سو می‌بلعید

هر چه کشتیم به صد دلهره، او می‌بلعید

چند وامانده، حدیث نرسیدن خواندند

کورها خطبه‌ی تردید و ندیدن خواندند

چه امامی که قبایش نجس از بول پسر

نوح شد غرقه در این غائله از هول پسر

چند وامانده در اقصای تن خود ماندند

و گرفتار سر زلف من خود ماندند

شکم از خطبه نمی کرد بس و محکم بود

هر چه می‌گفت شکم از هنر خود کم بود

ماهواری سر میمون صفتان را می برد

ماه در پنجره تنها غمشان را می خورد

شیخکان شعبده‌هایی که نباید کردند

قیل و قالی و دلیلی ز شکم آوردند

یکی از زیر قبا، خانه‌ی خانی آورد

و دلیلی ز فلان جای فلانی آورد 

آن یکی عفت ناداشته را رسوا کرد

هر چه را دید، نیاورد به‌جا، حاشا کرد!

ما بر آنیم که این قوم جز این چیزی نیست

غیر فرزند و زن و اسب و زمین چیزی نیست

خضرکان راز ندانند، نیازی دارند

پایشان بر لب گور و سر بازی دارند

بهر آخور بسی احساس خطرها کردند

زاهدان هم ز سر جهل حذرها کردند

فتنه مه نیست که برخیزد و خود بنشیند

ناخدا باید تا کشتی و دریا بیند

مردها باید تا تیغ سخن تیز کنند

اینچنین چاره هر فتنه خون ریز کنند

سر هر کوه سری باید و سردارانی

تیغ‌هایی به کمین نیز و جگردارانی

بود سرها که تو گویی ز کدو بیش نبود

بود و در معرکه غیر از کُله و ریش نبود

شیخ‌ها در تله شاید و اما ماندند

مطربان پیشتر از شیخ، سخن‌ها راندند

رفت رقاصه به منبر، چو رجالی نشناخت

خر دجال در این مزرعه خوش تاخت که تاخت!

خیلی از آن طرف آب، شناها کردند

زاهدان خوش که در این فتنه دعاها کردند!

دست اگر رفت به کاری، اثری هم دارد

بله البته توکل اگری هم دارد!

باری ای قوم چنین رفت و چنین‌ها نه نکوست

فتنه در ماست، جهان آینه روشن اوست

فتنه از سوی تنور است، سخن ممتحَن است

چشم بر خاک چه داری، که شکم راهزن است

هله گر اهل حقی دیده بر افلاک انداز

اینچنین طنطنه در جان بسا پاک انداز!

چند وامانده به حکم شکم از جا رفته

در پی امر شکم، در پی دنیا رفته

سرفرازی به سر نیزه فراز آمد باز

تا ببینیم شهید است که باز آمد باز

جوش لیلی است که در دشت جنون سبز شده

باغ سرو است که از سرخی خون سبز شده

هوس افکند خلل ها به هواداری ما

تا که برخاست شهیدی ز پی یاری ما

خون دوید از همه سو، هر چه هوا را تاراند

دل ما را، دل ما را، دل ما را تاراند

بوی یوسف که بیاید چه ترنجی ماند؟

در قدمگاه رضا، جای چه رنجی ماند؟

 

شهر گو کرب‌وبلا باشد و صف‌ها باشد

محضر نخل تو کی حد علف‌ها باشد؟

 

 

رهروان! اسب شهادت شده زین، برخیزید!

فتنه هر چند گران است، چنین برخیزید


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:7  توسط مجید اکبرزاده  | 

کميته صيانت از خاموشي علت عدم قطع برق در ساعت 21 سي ام تير را اعلام کرد. براساس قرار قبلي که در سطحي وسيع در اينترنت اعلام شده بود قرار بود در اقدامي هماهنگ 30 ميليون راي دهنده به مهندس موسوي ساعت 21 سي ام تير تمام وسايل برقي پرمصرف خود را از قبيل اتو، ماشين لباسشويي، جارو برقي و ديگر لوازم برقي از قبيل ماکروفر ساندويچ ميکر ميکسر چاي ساز سشوار با تمام قوا روشن کنند تا با قطع برق مخالفت خود را با  حکومت ديکتاتورهاي فاشيست سيب زميني پخش کن اعلام کنند.



با میکسر،

با ساندویچمیکر

با هیتر و سشوار و ماکروفر

با چایساز و اتو و ماشین لباسشویی

... به خاموشی گراییدند!

....

اما چراغ ما

 میان کومه روشن بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:40  توسط مجید اکبرزاده  | 

جناب شجریان!

سرمایه دل


اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطره‏ها را نفروشيد

در شهر شما باري اگر عشق فروشي است
هم، غيرت آبادي ما را نفروشيد

تنها، به خدا، دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچه‏ي راز خدا را نفروشيد

سرمايه‏ي دل نيست به‏جز اشک و به‏جز آه
پس دست کم اين آب و هوا را نفروشيد

در دست خدا آينه‏اي جز دل ما نيست
آيينه شماييد، شما را نفروشيد

در پيله‏ي پروانه به جز کرم نلولد
پروانه‏ي پرواز رها را نفروشيد

يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم
اين هروله‏ي سعي و صفا را نفروشيد

دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظره‏ي دورنما را نفروشيد

تقدیم به دوستان هنرمندم قیصر امین پور(روحش شاد)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:1  توسط مجید اکبرزاده  | 

جلد پیشنهادی مجله راه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:23  توسط مجید اکبرزاده  | 

کاری نکرده‌ایم


شرمنده‌ایم برای تو ای بهار کاری نکرده‌ایم
کاری نکرده‌ایم
تا خون سرخ‌فام شهیدان ثمر دهد
تا دشت‌های بودنمان بارور شود
تا نُه فلک ز رویش ما باخبر شود
کاری نکرده‌ایم
وقتی که نام پاک تو چندی است
در پشت گوش خسته ما خاک می‌خورد
وقتی که یاد سبز تو در امتداد قرن
فراموش می‌شود
وقتی که شعله‌های تو خاموش می‌شود

کاری نکرده‌ایم

.....


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:12  توسط مجید اکبرزاده  | 

در شب قدر آسمان و زمین


در شب قدر آسمان و زمین قدر یک ابر آسمان دارم
ای خدای شب و پرنده و آب، از تو تنها همین نشان دارم
ابر می‌گوید آی همسایه، خانه آسمانی‌ات آباد
باد در گوش ذهن می‌پیچید: فرش جادویی‌ات مبارک باد!
سال‌هایی که بال می‌زد دل در هوای خوش دل‌آرامی
ای خوشا بال‌های سحرآگین گوشه خاطری لب بامی
می‌پرم در هوای شعر امشب کسی از من غزل نمی‌خواهد
و تو تنها تویی که می‌دانی دل من بال شَل نمی‌خواهد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:4  توسط مجید اکبرزاده  | 

تو ای خدای خطبه و خطاب

چرا نمی‌شناسمت
تو آیه آیه نور تو سوره سوره روشنی
تو نو به نو خدا
چگونه می‌شود تو را سرود ای تمام شعر
تو ای تمام آینه، چگونه می‌شود تو را نگفت
تو آفتاب روشن هدایتی
کجا تو را نمی‌شود ندید
کجا تو نیستی
کجا تو ایستاده‌ای که نیست
مرا به آسمان ببر به روشنای ناب
به آفتاب
مرا که مانده‌ام در این سراب خواب
تمام لحظه‌های خالی مرا پر از اشاره کن
تمام لحظه‌های پوک و پوچ را
علی تو ای امام آب‌ها امام عشق و عاشقی
تو ای خدای خطبه و خطاب
چگونه می‌توان تو را نفگت
تو نور و نور و نور و آفتاب
تو درکجای بودنی کجای آسمان صبح؟
من از تو دور مانده‌ام
تو پشت کوه، کوه استعاره‌ای
تو در پسِ هزار موج جاری مجاز
تو ای بلاغت فصیح ای صراحت سلیس
به رود، رودِ واژه‌ها قسم به موجِ موج نامه‌ها و نام‌ها
تو خود حدیث جاری بشارتی
اشارتی به کلمه‌ای
و کلمه‌ای که هیچ بود و کلمه بود
کلمه‌ای که نام

تو یک حضور بی‌کرانه‌ای
تو گنگ می‌کنی مرا
تو... لال می‌شوم
ولی چه حیف
 هر چه می‌پرم محال می‌شوی
کمی به من برس من استخاره‌ام
چگونه می‌شود تو را صدا کنم
به هر کجا که می‌روم تویی
ولی تو می‌روی و دور می‌شوی
مرا رها نکن
ابوتراب آسمانی زمین
صداقت صمیمی بهار
من از هجوم خاک و سردی خزان
به دست‌های گرم تو پناه می‌برم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:59  توسط مجید اکبرزاده  | 

سلام بر آتش و سلام بر تاک

 

سلام بر آتش و سلام بر تاک

در هیزم خزنده وسوسه­ها              

و بر نرمای صندلی­های ریاست

می­سوزند وجدان­ها

و هیولا،                   

چرتکه­ای است که می­شمرد

هوس سالیان را

 

حیف است!

مضمون­ها را ردیف کرده­ام

-: «شوالیه تازه انگلیسی

- دوک چندین ساله دانمارکی

- و مرده ریگ نیکلای چندم روسی

- کنار گذاشته­ام

مسافران کربلا را

که رفته­اند و برنمی­گردند!

از عاشورا تا الان           

-          زلزله­ها

که خواب جنازه­ها را          

بهم می­ریزند

- مرگ که همین الان رسیده است

 

سلام بر مُهر           

وقتی که شعله شد            

بر دامن غرورمان              

 

بلندی پستی بود

وقتی به خاک افکندیم

تسبیح­هایمان را

 

کجایی شعر؟!

تا بخوانم از گلوی چکاوکی که            

می­گذرد.

کجایی شعر؟!

کجایی نبض مضمون­های جهان به دست توست

و جاده­ها کلمات خدایند

که در زمین جاری­اند

دَرودها که زمزمه کردند تو را، شعر!

هر شاخه تنی است

که در شعر من از تکرار نمی­ترسد

و به شکر ایستاده است

درخت

و سجده می­گذارد

پیشانی بر آسمان

ای جنون!

ای موقت تکراری

ای زخم­ ای دهان مکرر

با من به هیئت بوسه درآ

بر کتفم

تا بار کنم شرم

سرخ فقیران را

و در ادامه صورتحساب غذایم

بنویسم

ای زخم! شکرانه بیداری!

پاداش چشم­ها که نخفتند

و از نهفت هزاران تو

دیدند

دست­ها را که کج می­رفت

و کفش­هایی که لج می­کرد

دیدند شلوارهایی که

جیب نداشت

و جابجا می­شد حسابشان

در خطوط تلفن

ای زخم! ای یگانه مفرط

شمشیرها دهانِ که بودند

که پرسیدند

چندین که می­درند مرا غم نیست

بگذار تا بپرسم

بهر چه می­درند

 

من پیش از این هم

کسی که تو می­دانی

چشمم به هر دهان که می­جنبد

و دستم به هر اشاره که بالا بود

امروز من،

نه خسته طغیان

آن صورت اثیری عصیانم

می­خواهم این هوا را

این بغض را که

بشکند در من

و هق هق گریه

زیبنده مردی است

که خواب نبوده

که در رویا

زنجیرها را ببیند

که می­درند

که در خطوط خواب­آلوده

اینترنت

شب­زنده­دار

خواب نبوده

بیدار ایستاده سحر را

دستی به گیسوان صبح کشیده

رنگی به صورت گلگون خاک

دوانده

مغرور ایستاده

تا که سر بزند صبح ناتمام

و تا تمام کند شعر را

این دهان که نخواهد خفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:54  توسط مجید اکبرزاده  |