تبليغاتX
تو کجایی

تو کجایی

هرکس گلدی سن هاردایدین

عزاي تو حماسه‏ست

اي خون اصيلت به شتک‏ها ز غديران
افشانده شرف‌ها به بلنداي دليران
جاري شده از کرب و بلا آمده و‌‌آن‌گاه
آميخته با خون سياووش در ايران
تو اختر سرخي که به انگيزة تکثير
ترکيد بر آيينة خورشيد‌ضميران
اي جوهر سرداري سرهاي بريده
وي اصلِ نميرندگيِ نسلِ نميران
خرگاه تو مي‏سوخت در انديشة تاريخ
هر بار که آتش زده شد بيشة شيران
آن شب چه شبي بود که ديدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوي تو ويران
و آن روز که با بيرقي از يک سرِ بي‏تن
تا شام شدي قافله‏سالار اسيران
تا باغِ شقايق بشوند و بشکوفند
بايد که ز خون تو بنوشند کويران
تا اندکي از حقِ سخن را بگزارند
بايد که به خونت بنگارند دبيران
حدّ تو رثا نيست عزاي تو حماسه‏ست
اي کاسته شأن تو از اين معرکه‏گيران

 مرحوم حسين منزوي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:19  توسط مجید اکبرزاده  | 

نمی‌ترسم از گوجه فرنگی‌ها

سبز، پرچم ما بود

پیش از آنکه آفتاب‌پرست‌ها 

به رنگ آن درآیند

سبز مزار شهیدی است که به پای عشق می‌سوزد



نمی‌ترسم از گوجه فرنگی‌ها 

که تازه در مزرعه ما سبز شده‌اند

 و سایر صیفی‌جات

مثل خیار چنبر و بادمجان

که گاهی سبزاند و گاهی سیاه می‌شوند

حتی از هرزه علف‌هایی که در باغ ما روییده‌اند

نمی‌ترسم.




عمری با رنگ‌های سال زیسته‌اند

با صورتی، بنفش و متالیک

با کلاه فرنگی و پانک و نایک

 با آدیداس و آدامس خرسی

و جای تعجب نیست اگر یک‌بار دیگر هم 

محض امتحان به‌رنگ با ما یکی شوند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:3  توسط مجید اکبرزاده  | 

تو از قدیم سبز بودی...


 

»» شعر علی‌محمد مؤدب در حمایت از مواضع سیاسی علیرضا قزوه 


 

 

----------------------------------------------------------------------------

»» علی محمد مؤدب، دلیل سرودن شعر جدیدش را حمایت از علیرضا قزوه خواند و گفت: بعد از آنکه قزوه شعری درباره حوادث پس از انتخابات سرود که بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها داشت، عده‌ای از روشنفکران به آقای قزوه حمله کردند و او را شاعر دولتی خواندند و این حمله‌ها هم در کامنت‌های وبلاگ او بود و هم در بعضی رسانه‌ها و سایت‌ها. 
وی افزود: قزوه در شعرش با نام «از رای‌ها به شیخ همان یک وجب رسید»، با زبانی طنز به طور اخص آقای کروبی و موسوی را نفی کرده بود. مثلا در شعرش اشاره به «ادب مرد به ز دولت اوست» داشت و از این نمونه‌ها در شعرش فراوان بود و همین باعث حمله به او شد و من هم به عنوان برادر او گفتم که باید جوابی به این صحبت‌ها داده شود و با او درد دل کرده‌ام.

درددلی با برادر بزرگم علی‌رضا قزوه --------------------------------------- 
در هندوستان جهان 
که برخی گاوها را می‌پرستند 
و برخی آلت دیگران را 
همچون آدم در سراندیب 
غریب!

...

غریب چون شمشیری در نیزار 
چون سید حسن نصرالله در محاصره شیوخ عرب 
چون شعر تو در تارهای عنکبوت وب 
و در گوگل فارسی 
که بیشترین جست‌وجویش س/ک.س است

...

پدرم اما در پایین شهر مثل همیشه سبز است 
سبز در هفتادوپنج سالگی 
هنوز هر بار که انتخابات می‌شود 
با همان لباس سبز کارگری 
ساعتی از شهرداری اجازه می‌گیرد 
تا برود به حضرت علی رای بدهد

...

ما از عاشورا تا به حال سبزیم 
مادرم پیشانی غلامرضا را وقتی به جبهه می رفت 
بی گریه می بوسید 
که از حضرت زینب خجالت می کشید 
بی بی زهرا بر جنازه باقر نوجوانش 
گریه نمی کرد که از حضرت زینب خجالت می کشید 
خاله ام بر جنازه حسن و حسینش گریه نمی کرد 
که از حضرت زینب خجالت می کشید 
شما چطور از مادرم، از خاله ام، از بی بی زهرا 
از حضرت زینب خجالت نکشیدید؟ 

آهای شما که تازه به جریان سبز ما پیوسته اید 
باید جواب بدهید 
چرا اینهمه رنگ به رنگ می شوید؟ 
باید جواب بدهید 
که چرا آبروی رویای قرن های پدرم 
این دهقان سالخورد خراسانی 
این رستم شکسته شعر مرا برده اید؟...




»» علی‌محمد مؤدب در حمایت از مواضع سیاسی «علیرضا قزوه»، شعری سروده و بر اصالتجنبش سبز علوی تأکید کرده است.

»» مؤدب، شاعر، دلیل سرودن شعر جدیدش را حمایت از علیرضا قزوه خواند و گفت: بعد از آنکه قزوه شعری درباره حوادث پس از انتخابات سرود که بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها داشت، عده‌ای از روشنفکران به آقای قزوه حمله کردند و او را شاعر دولتی خواندند و این حمله‌ها هم در کامنت‌های وبلاگ او بود و هم در بعضی رسانه‌ها و سایت‌ها. 
وی افزود: قزوه در شعرش با نام «از رای‌ها به شیخ همان یک وجب رسید»، با زبانی طنز به طور اخص آقای کروبی و موسوی را نفی کرده بود. مثلا در شعرش اشاره به «ادب مرد به ز دولت اوست» داشت و از این نمونه‌ها در شعرش فراوان بود و همین باعث حمله به او شد و من هم به عنوان برادر او گفتم که باید جوابی به این صحبت‌ها داده شود و با او درد دل کرده‌ام. 
مؤدب در پاسخ به این سئوال که دلیل این همه اشاره به رنگ سبز در شعرتان چیست، گفت: من می‌خواستم بگویم سبز ماییم و ادامه جنبش سبز علوی اصیل است نه این استفاده‌هایی که اخیرا از این رنگ می‌شود.

متن کامل شعر علی محمد مودب چنین است: 

درددلی با برادر بزرگم علی‌رضا قزوه --------------------------------------- 

در هندوستان جهان 
که برخی گاوها را می‌پرستند 
و برخی آلت دیگران را 
همچون آدم در سراندیب 
غریب! 
ما غریبیم، غریب، برادرم قزوه! 

غریب چون شمشیری در نیزار 
چون سید حسن نصرالله در محاصره شیوخ عرب 
چون شعر تو در تارهای عنکبوت وب 
و در گوگل فارسی 
که بیشترین جست‌وجویش س/ک.س است 

ما غریبیم و از غریبان می‌ترسند 
گفته بودم می‌ترسند 
با یک بغل ریش از آمریکا می‌ترسند 
اما در سمیناهارهایشان، بی‌باکانه آتش می‌خورند 
آتشی که دودش هم به چشم ما می‌رود 
هم چشم خودشان را تار می‌کند 
می‌ترسند که برخلاف روزنامه‌ها حرف بزنند 
برخلاف گوینده‌های بی‌بی‌سی‌ فارسی 
می‌ترسند ویزای شینگن‌شان باطل شود 
می‌ترسند که برخلاف شکم ها حرف بزنند 
از بوق‌ها می‌ترسند 
عمر و عاص‌ها بی‌وقفه بر طبل شکم می‌کوبند 
و نگهبانان دجله، صفین را از یاد برده‌اند 
و به صفوف سکوت می‌گریزند 
می‌ترسم حسین باز تشنه بماند 
برادرم قزوه! 
سکوت تخم همان افعی است 
که در صحرای کربلا 
به روایتی سی‌هزار جوجه اش هلهله می کردند 
قطار اندیمشک در متروی تهران گریه می‌کند 
اسبی با یال‌های خونین در فرهنگسرای بهمن می‌دود 
صدای "هل من ناصر " از همه شبکه ها پخش می شود 
و پسران نوح‌ها بر قله‌ها غرق می‌شوند در اوج! بر قله‌ها! 
پدرم اما در پایین شهر مثل همیشه سبز است 
سبز در هفتادوپنج سالگی 
هنوز هر بار که انتخابات می‌شود 
با همان لباس سبز کارگری 
ساعتی از شهرداری اجازه می‌گیرد 
تا برود به حضرت علی رای بدهد 
پدرم سواد ندارد 
تلویزیون هم هیچ‌وقت شعر تو را برایش نخوانده است: 
(مولا ویلا نداشت!...) 
پدرم سواد ندارد اما می‌داند 
آن‌که غربال به دست دارد 
همان است که خرمن می‌کوفت 
و کاه‌ها را با گندم‌ها می‌آمیخت 
برادرم! 
برادرم! 
برادرم قزوه! 
جوان‌هایی که دوستشان داشتیم 
پیرمردهای خوبی از کار در نیامدند 
سر پیری نشستند و با VOA معرکه گرفتند 
سر پیری دندان‌‌های مصنوعی تیزی 
از انگلیس در دهانشان سبز شد 
و جگر ما را جویدند 
جگر مرا و جگر تو را 
جگر پدرم را، جگر عمویم را 
عمویم هم سبز است 
و هر صبح 
به شوق دیدن اهتزاز پرچم‌های قبرهای پسرانش بیدار می‌شود 

خاله‌ام هم سبز است 
هر شب روی پشت بام خانه‌اش 
تا صبح به تپة تاریک قبرستان نگاه می‌کند 
تا چراغی را ببیند که بر مزار فرزندانش سبز می‌سوزد 
پسردایی ام 
محمدعلی بردبار هم چوپان سبزی بود 
که زیر دندانش مانده بود 
مزه برف کوه های تربت جام 
حتی آن وقت که کاسه سرش 
سالها در خوزستان داغ، خاک خورده بود 

تو از قدیم سبز بودی برادرم قزوه! 
از "مولا ویلا نداشت " 
از "شب است و سکوت است و ماه است و من " 
از "کیسه می دوزند با نام شما شیادها " 
از "مردان بلدرچین " 
از قدیم! 
آفتاب‌پرست‌ها رنگ مشخصی ندارند 
اما شما از مزار سلمان که باز می‌گشتید 
سبز بودید 
تو سبز بودی، سید حسن سبز بود 
قیصر سبز بود 
من در مزرعه‌های سبز عرق ریختم 
با پرچم‌های سبز گریستم 
و لباس سبز پسرعموهایم را برای کار به تن کردم 
وقتی که سرخ به خاک ‌رفتند 
یاران چه غریبانه سبز بودند 
در تربت‌جام و هویزه 
در تنکابن و بندرعباس ... 
وقتی موج سبز هنوز به لس‌آنجلس نرسیده بود 
سبزها در شب اروند شعله می‌کشیدند 

ما سبز بودیم 
اما از هیچ چراغ قرمزی رد نشدیم 

من سبز هستم 
اما برای نوشتن کتاب جدیدم 
سفر آمریکا نرفته‌ام 
آمریکا خودش به کتاب من 
به زندگی من آمده است 
بیست و پنج سال است 
که زانوهای برادرم را تحریم کرده است 
به آسمان نگاه می‌کنم 
هواپیمایی سبز رد می‌شود 
آمریکا را لعنت می‌کنم 
که از آن‌طرف اقیانوس‌ها 
آمده است 
تا نگذارد آب خوش از گلوی کبوتران ما پایین برود 

من سبز هستم 
با طبقة بالا هم هیچ دعوایی ندارم 
اما نمی‌دانم چرا صاحبخانه به پشت بام که می‌رود 
بر علیه زیر زمین نشین‌ها شعار می‌دهد 
که از خستگی خوابشان برده است 

اگر پول داشتم 
به بی‌بی‌یی فارسی زنگ می‌زدم 
و می‌گفتم این‌قدر سر و صدا نکنند 
پدرم با لباس سبز کارگری 
خسته خوابیده است 

به این‌ها می‌گفتم اصلا ما سبز نه، شما سبز 
اصلا خون شما سبز و خون ما سرخ 
و هر جا خونی بریزد 
رنگی از پرچم ایران و عزیز 
اما چرا عالی جناب شریح مفتی مفتی 
با خودکار سبز فتوا می دهد 
که الی جون می تواند سطل آشغال را بسوزاند 
می تواند جگر مرا بسوزاند 
و کنار شغال بنشیند! 
(به فتوای دل من اما 
تو یکی که با روسری 
به چشم خواهری قشنگ تر بودی! 
آهای خوشگله! 
دلم می سوزه، آتیش نسوزون!) 

ما از عاشورا تا به حال سبزیم مادرم پیشانی غلامرضا را وقتی به جبهه می رفت 
بی گریه می بوسید 
که از حضرت زینب خجالت می کشید 
بی بی زهرا بر جنازه باقر نوجوانش 
گریه نمی کرد که از حضرت زینب خجالت می کشید 
خاله ام بر جنازه حسن و حسینش گریه نمی کرد 
که از حضرت زینب خجالت می کشید 
شما چطور از مادرم، از خاله ام، از بی بی زهرا 
از حضرت زینب خجالت نکشیدید؟ 

آهای شما که تازه به جریان سبز ما پیوسته اید 
باید جواب بدهید 
چرا اینهمه رنگ به رنگ می شوید؟
 
باید جواب بدهید 
که چرا آبروی رویای قرن های پدرم 
این دهقان سالخورد خراسانی 
این رستم شکسته شعر مرا برده اید؟ 
باید به عموی من 
و به خاله هایم جواب بدهید 
به امیرحسین شش ساله ما 
که مادرش کفشش را با سوزن خیاطی می دوزد 
و پدرش دوازده سال پیش دود شده بود 
و ما نمی دانستیم 
(آهای استاد رقص شترمرغ برای خرس!) 

باید جواب بدهید! 
اینهمه سال چه می‌کردید 
در مقام های مختلف 
اگر فیلم‌های تبلیغاتی‌تان دروغ نبود؟ 
وقتی برادرم قزوه "مولا ویلا نداشت "را می‌گفت 
شما چه می‌کردید؟ 
آهای شما که تازه به جریان سبز ما پیوسته‌اید 
باید جواب بدهید! 

# تمام نام‌ها و اطلاعات واقعی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:55  توسط مجید اکبرزاده  | 

این ها "مرگ بر شوروی" را مطرح می کنند تا آمریکا فراموش شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:50  توسط مجید اکبرزاده  | 

انقلاب سفید می‌خواهیم!

انقلابی که سبز باشد نه، انقلاب سفید میخواهیم!

سبز مال شما سفید از ما خوب اگر میخرید میخواهیم!

انقلاب سفید یعنی ما با تمام وجود تسلیمیم!

دینمان را فروختیم ولی از شما هم رسید میخواهیم!

سروها را بهخاک بسپارید، بارشان غیر سربلندی چیست؟

ما گر سبز میشود جایش سایه سرد بید میخواهیم!

ول کن، این مردم ندید بدید با خیال ندیده خوش باشند!

مردم خواب دیدهایم که ما هر چه را دیده دید میخواهیم!

دستافشان کنید و هو بکشید جشن سرگرمی است و بیهدگی!

بس کنید این همه عزا و عذاب؛ آه ما مردم عید میخواهیم!

بگذارید تا نفس بکشیم این هواها به ما نمیسازد!

اسپری میکنیم ایمان را عطر ناب امید cخواهیم!

 

سهم ما بیش از این هیاهوهاست زنده یا مرده ما نمیفهمیم!

سهم ما را نمیدهید چرا؟ مردهریگ از شهید میخواهیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:27  توسط مجید اکبرزاده  | 

تا برزگر تخم نفاق افشاند رفت از سر ما برگ و بار ما

تا برزگر تخم نفاق افشاند رفت از سر ما برگ و بار ما

طوفان رسید و ریخت در غربت، آرامش سبز بهار ما

ما غنچه می­دادیم و گل بودیم در هفت کشور باغ ما تک بود

اما نمی­دانم چه آفت زد بر این شکوه شاخسار ما

ما تیغ رویاندیم و روییدیم بر شیوه خار و خس و خاشاک

جز خون نخواهد بود پنداری زین پس نصیب از خارزار ما



گفتند می­آیید از غربت، دیرآشنایانِ صبورِ خوب

خوش می­رسید، اما نباید داشت تا هیچ گه کاری به کار ما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:50  توسط مجید اکبرزاده  | 

باز در فصل خزان، موسم چیدن آمد

چه خوب گفت علی محمد مؤدب عزیز درباره این فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت:


باز در فصل خزان، موسم چیدن آمد

خبر آمد، خبر سرخ رسیدن آمد

سیب‌ها باخبر از واقعه بر خاک افتاد

و بسی ولوله در خاطر افلاک افتاد

خبر از یار عزیزی است که برگشت، رسید

فتنه در شهر به‌پا شد، خبر از دشت رسید

خبر از دشت، خبر دشت دل مردان شد

باز هم بی‌خبری، قسمت بی‌دردان شد

تا که نامرد به نامرد شکایت می‌برد

دل مردان خدا بوی شهادت می‌برد

قفل زد فتنه بسی تا که کلیدی آمد

باز از قریه سوی شهر شهیدی آمد

شهر در فتنه، گروهی  پی زر می‌رفتند

برخی البته در این فتنه هدر می‌رفتند

فتنه در شهر، چو دیوی همه سو می‌بلعید

هر چه کشتیم به صد دلهره، او می‌بلعید

چند وامانده، حدیث نرسیدن خواندند

کورها خطبه‌ی تردید و ندیدن خواندند

چه امامی که قبایش نجس از بول پسر

نوح شد غرقه در این غائله از هول پسر

چند وامانده در اقصای تن خود ماندند

و گرفتار سر زلف من خود ماندند

شکم از خطبه نمی کرد بس و محکم بود

هر چه می‌گفت شکم از هنر خود کم بود

ماهواری سر میمون صفتان را می برد

ماه در پنجره تنها غمشان را می خورد

شیخکان شعبده‌هایی که نباید کردند

قیل و قالی و دلیلی ز شکم آوردند

یکی از زیر قبا، خانه‌ی خانی آورد

و دلیلی ز فلان جای فلانی آورد 

آن یکی عفت ناداشته را رسوا کرد

هر چه را دید، نیاورد به‌جا، حاشا کرد!

ما بر آنیم که این قوم جز این چیزی نیست

غیر فرزند و زن و اسب و زمین چیزی نیست

خضرکان راز ندانند، نیازی دارند

پایشان بر لب گور و سر بازی دارند

بهر آخور بسی احساس خطرها کردند

زاهدان هم ز سر جهل حذرها کردند

فتنه مه نیست که برخیزد و خود بنشیند

ناخدا باید تا کشتی و دریا بیند

مردها باید تا تیغ سخن تیز کنند

اینچنین چاره هر فتنه خون ریز کنند

سر هر کوه سری باید و سردارانی

تیغ‌هایی به کمین نیز و جگردارانی

بود سرها که تو گویی ز کدو بیش نبود

بود و در معرکه غیر از کُله و ریش نبود

شیخ‌ها در تله شاید و اما ماندند

مطربان پیشتر از شیخ، سخن‌ها راندند

رفت رقاصه به منبر، چو رجالی نشناخت

خر دجال در این مزرعه خوش تاخت که تاخت!

خیلی از آن طرف آب، شناها کردند

زاهدان خوش که در این فتنه دعاها کردند!

دست اگر رفت به کاری، اثری هم دارد

بله البته توکل اگری هم دارد!

باری ای قوم چنین رفت و چنین‌ها نه نکوست

فتنه در ماست، جهان آینه روشن اوست

فتنه از سوی تنور است، سخن ممتحَن است

چشم بر خاک چه داری، که شکم راهزن است

هله گر اهل حقی دیده بر افلاک انداز

اینچنین طنطنه در جان بسا پاک انداز!

چند وامانده به حکم شکم از جا رفته

در پی امر شکم، در پی دنیا رفته

سرفرازی به سر نیزه فراز آمد باز

تا ببینیم شهید است که باز آمد باز

جوش لیلی است که در دشت جنون سبز شده

باغ سرو است که از سرخی خون سبز شده

هوس افکند خلل ها به هواداری ما

تا که برخاست شهیدی ز پی یاری ما

خون دوید از همه سو، هر چه هوا را تاراند

دل ما را، دل ما را، دل ما را تاراند

بوی یوسف که بیاید چه ترنجی ماند؟

در قدمگاه رضا، جای چه رنجی ماند؟

 

شهر گو کرب‌وبلا باشد و صف‌ها باشد

محضر نخل تو کی حد علف‌ها باشد؟

 

 

رهروان! اسب شهادت شده زین، برخیزید!

فتنه هر چند گران است، چنین برخیزید


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:7  توسط مجید اکبرزاده  | 

کميته صيانت از خاموشي علت عدم قطع برق در ساعت 21 سي ام تير را اعلام کرد. براساس قرار قبلي که در سطحي وسيع در اينترنت اعلام شده بود قرار بود در اقدامي هماهنگ 30 ميليون راي دهنده به مهندس موسوي ساعت 21 سي ام تير تمام وسايل برقي پرمصرف خود را از قبيل اتو، ماشين لباسشويي، جارو برقي و ديگر لوازم برقي از قبيل ماکروفر ساندويچ ميکر ميکسر چاي ساز سشوار با تمام قوا روشن کنند تا با قطع برق مخالفت خود را با  حکومت ديکتاتورهاي فاشيست سيب زميني پخش کن اعلام کنند.



با میکسر،

با ساندویچمیکر

با هیتر و سشوار و ماکروفر

با چایساز و اتو و ماشین لباسشویی

... به خاموشی گراییدند!

....

اما چراغ ما

 میان کومه روشن بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:40  توسط مجید اکبرزاده  | 

جناب شجریان!

سرمایه دل


اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطره‏ها را نفروشيد

در شهر شما باري اگر عشق فروشي است
هم، غيرت آبادي ما را نفروشيد

تنها، به خدا، دلخوشي ما به دل ماست
صندوقچه‏ي راز خدا را نفروشيد

سرمايه‏ي دل نيست به‏جز اشک و به‏جز آه
پس دست کم اين آب و هوا را نفروشيد

در دست خدا آينه‏اي جز دل ما نيست
آيينه شماييد، شما را نفروشيد

در پيله‏ي پروانه به جز کرم نلولد
پروانه‏ي پرواز رها را نفروشيد

يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم
اين هروله‏ي سعي و صفا را نفروشيد

دور از نظر ماست اگر منزل اين راه
اين منظره‏ي دورنما را نفروشيد

تقدیم به دوستان هنرمندم قیصر امین پور(روحش شاد)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:1  توسط مجید اکبرزاده  | 

جلد پیشنهادی مجله راه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:23  توسط مجید اکبرزاده  |